" فاصله"
خورشید ...
طلوع روز
و باز جدال منو سایه !
سایه شفا ف
تاریک تر از شب منم
فرسنگ ها فاصله است
میان منو سایه ام ...!
قایق بی پارو روی رود خونه بی وفایی
خورشید ...
طلوع روز
و باز جدال منو سایه !
سایه شفا ف
تاریک تر از شب منم
فرسنگ ها فاصله است
میان منو سایه ام ...!
برای مینا که ترنم بودن را در سکوت بی فریادی دل خویش
وصله می زند لحظه ها را تا بشکند رسم برگ تگرگ خورده ی پاییزی را ...
دختری را می شنوم
ساکت و مغموم
میان حصار انزوای دیروز و امروز
دختری را می شنوم
میان ناله جیرجیرک
خو کرده با سینه پهلو
میان قاب تنهایی
دستهایش
به التماس بارش
دختری را می شنوم
پاییزی تر از پاییز
رنگ بهار در خزان اما
دختری را می شنوم
به رنگ تابش
میان تارهای سرد و بی روح مرثیه شوم جغد
ترانه می سازد ناله ی جیرجیرک را
دختری را می شنوم
که میان سیاهی شب
بدنبال کلاغ آرزوست
تا بشکند رسم عادتش را
دختری را می شنوم
اینک گنگ و نا مفهوم
دختری را می شنوم
دختری را ...
********
گلم
من برایت دستهایم را ستاره می کنم
تا آنسوی بلندی ها
میان اوج نگاه
بخواند آهنگ اشک ترا
خدای من
خورشید ...
طلوع روز
و باز جدال منو سایه !
سایه شفا ف
تاریک تر از شب منم
فرسنگ ها فاصله است
میان منو سایه ام ...!
چقدر سخته
تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید
و به جاش یه زخم همیشگی رو ققلبت هدیه داد زل بزنی
و بجای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که
هنوزم دوسش داری!
چقدر سخته
دلت بخواد سرت و باز به دیواری تکیه بدی که
یبار زیر آوار غرورش
همه وجودت له شده!
چقدر سخته
تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما
وقتی دیدیش هیچی بجزء سلام
نتونی بگی
چقدر سخته
وقتی پشتت بهشه
دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما
مجبور باشی بخندی
تا نفهمه که
هنوزم دوسش داری!
چقدر سخته
گل آرزوهات و تو باغ دیگری ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی
انسان نمی تواند
به آسمان نیندیشد!
چگونه می تواند؟!
مگر انسانهایی که
عمر را بی چرا،
به چریدن مشغولند
و
سر به زمین فرو برده اند
و پوزه در خاک دارند
و غرق در آب
و علف اند
اینها که "گوسفندان" دو پایند!
"علی شریعتی"
دیریست در راهم
چشمهایم لبریز خواهش
دستهایم پی نوازش
کوله بار لحظه هایم خالی
زیر رو می کنم خاطراتم را
گنگ و بی معنا واژه ها ،لحظه ها
می شویم دستهایم را
کنار جویی در آب
می پوشم کفشهایم را
کوله بارم بر دوش
پیش رویم جاده
باید رفت
خوشبختی کمی آن دورتر منتظر است
خوش بحالت تکه سنگ که نداری دل تنگ
حسودیم میشه به تو بی صدایی و یه رنگ
تا با غم بشکننش از چشات خون بباری
خوش بحالت تکه سنگ
چشم نداری ببینی اینهمه رنگ و ریا
اینهمه ظلم و ستم اینهمه جور و جفا
گوش نداری بشنوی وعده های عاشقا
بفریبنت ترو با دروغ و وعده ها
خوش بحالت تکه سنگ
پا نداری که بری دنبال یار شهر به شهر
وقتی پیداش بکنی نخوادت با ناز و قهر
کاش منم سنگی بودم خالی از غصه و غم
عمر تو تا ابده عمر ما کوتاه و کم
خوش بحالت تکه سنگ
" فریدون خشنود"
نه !
هنوز میان کوچه پس کوچه ذهنم ...
****
یک کلبه خراب و کمی پنجره
یک ذره آفتاب و کمی پنجره ...
رایت نوشتم
در شعرهایم ...
تمام بودنم را با تو تقسیم می کنم
ولی افسوس ...
ترجیح دادی
عروسک کودکی ات را
بر دفتر شعر های من...!
چند قدم مانده تا روز
گلوی شب به دار سکوت
حنجره ستاره خاموش
شب تابها در خواب
میان تاکها سردیست
برگ خشک خزان زده ر
ا
باد با خود برده ست
خش خشی می آمد اگر بود هنوز
در سقوط خویش از شاخ
چند قدم باید
نای رفتن هایی نیست
تا شماره کند
فاصله میان شب تا روز
از پشت پنجره اي غبار گرفته نگاهم به كوچه است. نگاهم به رهگذر
خسته اي است كه از درون گلِ ولاي كوچه مي گذرد.درخت پير برگ
هايش را به نشانه خدا حافظي و بدرقه سايه اي تنها تكان مي دهد و
دست نوازشش را بر سر كوچه مي كشد. ابري تنها تر از كوچه
اشكهايش را بر سر درختان مي ريزد.تن خسته سنگفرشهاي كوچه كمي
جان مي گيرند و گنجشك ها از ته دل مي خندند، اما هنوز هم، غبار
ابرچشمان پنجره باقياست. پنجره چشمهايش را مي گشايد، اما هنوز
هم كوچه تنهاست و درخت پير تنها تراز همه وپنجره تنها تر از
درخت...


با دلم چکار کنم ؟
داره پیرم می کنه!
توی ویرونه ی غم،
گوشه گیرم می کنه!
وقتی یادت می کنم ،
خونه زندونم می شه!
گل زرد کاغذی ،
گل گلدونم می شه !
تو دیگه نیستی ولی ،
یاد تو مونده برام !
من به یاد تو خوشم،
دیگه چیزی نمی خوام !
دیگه روز آخره،
راه من از تو جداس!
نمی خوام گریه کنم ،
گریه کار بچه هاس!
وقتی دل تو سینه تنگه،
کی می گه دنیا قشنگه ؟

با اجازه خانم حیدر زاده یه خورده تغییر دادم تو نوشتن شعر
اما اصل شعر رو اینجا میارم
یادته گریه هامو ریختم
کنار پنجره
داد کشیدم ترو خدا نامه بده
یادت نره
یادته خندیدی و گفتی حالا
بزار برم
تو رفتی و من تا حالا ...

دوستانی که می خواهند سی دی کارهای این گروه را
ببینند می توانند آدرس پستی خود را در قسمت نظرات
بگذارند تا برای آنها از طریق پست ارسال نماییم .
برای روز میلاد تن من نمی خوام پیرهن آبی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی
برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پایان تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غم فرسودن من